معرفی وبلاگ
به نام خدا(مسلم ناصري)نويسنده برجسته مجموعه كتابهاي كودك ونوجوان ////// سلام بسم الله الرحمن الرحيم////به شهرگلشن موسيه بادحدفاصل شهرستان هاي:دهاقان وشهرضا -خيلي خوش آمديد عزيز!////شهرگلشن نام جديد شهرماست و موسيه باد- به زبان محلي -نام قديم شهر ما يعني موسي آباد- است//// مقدم شما را به وبلاگهاي فرهنگي گلشن گرامي مي داريم/حضور شما را به وبلاگ هاي فرهنگي شهرگلشن خوش آمد مي گوييم!//// در ابتدا روی عنوان اصلی وبلاگ کلیک نمائید تا تمامی مطالب وبلاگ در دسترس شما قرار گیرند////با تشکر از بازدید شمادوست عزیز!////
صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 31734
تعداد نوشته ها : 43
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

             hawzah.net/fa/magazine/magart/0/0/57379?SearchText=%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%

         كوله پشتي /گفتم نرو، خنديد و رفت...............

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سايت مگ ايران  و

.....................................................دسترسي به متن مجلات طنز

با پرداخت حق  عضويت ويژه يا  از طريق 

سه كتابخانه  عضو


ساعتي 400  تومان  مقاله اي 200  تومان

-------------------------------------------------------------------------------------------------------


فهرست مراكز فعال


كتابخانه ها
كتابخانه آستان قدس رضوي 
كتابخانه ملي جمهوري اسلامي 
كتابخانه و موزه ملي ملك 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

آرشيو شماره هاي گذشته


 مجلات > انقلاب اسلامی و دفاع مقدس > امتداد > تیر 1385، شماره 7


کوله پشتی /گفتم نرو، خندید و رفت...


پدید آورنده : ، صفحه 25

اشاره

من از خدای خود خواسته ام نه در جنگ ایران و عراق شهید بشوم و نه به دست منافقین، بلکه با خدای خود عهد کرده ام شهادتم به دست شقی ترین آدم های روی زمین، یعنی اسرائیلی ها باشد. این را هم می دانم که خدا این تقاضای مرا قبول می کند و من به دست آنها شهید می شوم. احمد متوسلیانپای خاطرات سردار کاظمینی از روزهایی که با احمد متوسلیان بود

باز هم تیرماه از راه رسید. عادت کرده ایم آن را با نام مردانی پیوند بزنیم که شیران در اسارت لقب یافته اند. احمد متوسلیان و یاران همرزم و همراهش در یکی از همین روزها وقتی برای نجات و یاری مردم ستمدیده لبنان، فلسطین و سوریه رفته بودند، به طرز مشکوکی ناپدید شدند. یکی از کسانی که یار و همراه متوسلیان بود، سردار کاظمینی است. اهل کاشان است و متولد 1340. هجده ساله بود که داوطلبانه به سنندج رفت تا در مقابل دشمنان انقلاب بایست و. اواخر خرداد 59 با احمد متوسلیان آشنا شد. او در این باره می گوید: «مریوان کاملاً به دست ضد انقلاب افتاد. من آمدم پادگان 28 سنندج که تعدادی از دوستان آنجا بودند. صحبت شد که حاج احمد اکیپی را سازماندهی کرده می خواهند مریوان را آزاد کنند.»

کاظمینی از کردستان و آزادی منطقه از دست منافقان، کوموله و دمکرات، آزادی خرمشهر و عملیات بیت المقدس و سفر به لبنان و سوریه و حادثه غمبار اسارت متوسلیان و سه همرزم همراهش حرف هایی دارد که در این گفت وگو بخش هایی از یک سینه سخن را می خوانیم؛ حرف هایی که از دل سوخته یک همرزم برمی آید و بر دل می نشنید.

عملیات بیت المقدس تمام شده بود و ما بهترین بچه ها را از دست داده بودیم. حاجی با بچه ها رفته بودند خانه. من آمده بودم تهران دیدن بچه هایی که زخمی بودند. داشتم از خانه دوستم قدم زنان می آمدم ترمینال که بروم کاشان. یک وقت دیدم مینی بوسی از کنارم رد شد و بچه هایی که داخلش نشسته بودند، هو کشیدند و سوت زدند و صدا کردند که کجا می ری؟ گفتم: دارم می رم کاشان. گفتند: بیا. رفتم. دیدم حاج احمد داخل ماشین نشسته و بقیه بچه ها هم بودند. رفته بودند اصفهان فاتحه خوانی شهید «قجه ای» بعد آمده بودند قم مجلس شهید «سلطانی» و بعد تهران. داخل ماشین نشستیم و رفتیم پادگان ولیعصر(عج) و از آنجا بچه ها یکی یکی رفتند. حاجی گفت: بریم خانه ما. بابای حاجی در بازار سید اسماعیل شیرینی فروشی داشت. از در دکانش خواستیم رد بشویم که ما را دید و گفت: از صبح تا حالا از ستاد مشترک سپاه زنگ می زنند.

زنگ زد و آقا رحیم بهش گفت فردا صبح مستقیم بیا ستاد مشترک. فردا با هم همراه با دو تا بچه های دیگر رفتیم ستاد مشترک. رسیدیم ستاد، دیدیم آقا محسن و آقا رحیم از در آمدند بیرون و داخل ماشین نشستند و گفتند پشت سر ما بیا. ما پشت سر آنها حرکت کردیم. پشت ماشین ما رضا دستواره نشسته بود و حاج احمد رفت داخل ماشین آقا محسن نشست. آنها رفتند و بعد از مدتی آمدند. حاج احمد گفت: باید برویم سوریه.

ویزا آماده شد و غروب همراه با آقای توکلی و سایرین رفتند. حاج احمد را تا فرودگاه بردیم و گفت: «می رم و فردا ـ پس فردا برمی گردم. شما بروید و لشکر را آماده کنید.» لشکر در انرژی اتمی در دارخوین بود. همت هم در اصفهان بود. شبانه حرکت کردیم رفتیم کاشان و از آنجا رفتیم اصفهان، به همت گفتیم و رفتیم منطقه. حاج احمد برنگشت و همانجا ایستاد. ما وسایل را بار کردیم و به عنوان اولین نفراتی بودیم که پیش قراول رفتیم سوریه.

معادله ای که باید به هم می خورد

نیمه خرداد 61 بود و خرمشهر آزاد شده بود. روزهای آخر عملیات بیت المقدس بود که اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد. در واقع معادله سیاسی ـ نظامی این طور چیده شد که وقتی ما به عراق فشار می آوریم، اسرائیل هم به لبنان و سوریه فشار بیاورد. بعد از این حادثه تصمیم بر این گرفته شد تا نیروهای ما به کمک سوریه بروند. اول قرار بود دو لشکر در آنجا مستقر شود که بعد به دو تیپ کاهش پیدا کرد؛ تیپ 27 محمد رسول الله و 58 ذوالفقار ارتش. روزهای اول، حدوداً هشتصد نفر نیرو در پادگانی نزدیک دمشق مستقر شد. بعد هم ارتش آمد.

وقتی که رفتن به سوریه و لبنان قطعی شد، من همراه حسن زمانی، سیف الله منتظری و سردار صالحی که آن زمان مسئول لجستیک شده بود، دستور داشتیم برای اقدامات اولیه و آماده کردن جا و تهیه وسایل مورد نظر، از جمله ماشین حرکت کنیم.

اولین کاری که کردیم، آماده کردن یک پادگان در نزدیکی دمشق بود. بعد برای خرید ماشین به بیروت رفتیم، چون معروف بود که آنجا ماشین ارزان است. یک پژو و یک بنز خریدیم. بعد برای اینکه راحت تر بتوانیم رفت و آمد کنیم، پس از چند روز، یک سرلشکر سوری به ما معرفی کردند که با او رابطه داشته باشیم. او هم با برادر حافظ اسد ارتباط گرفته بود. یک کارت به ما دادند که متولد دمشق هستیم. بعد از این دوباره برای خرید ماشین به جنوب لبنان رفتیم و چهار دستگاه ماشین تویوتا وانت خریدیم.

بیروت، شهر بی قانون

آن موقع بیروت هر خیابانش دست یک گروهی بود و همه با هم درگیر بودند. روزی که ماشین خریدیم، صالحی سندها را داخل ماشین گذاشت و طرف مقر حرکت کرد. من به همراه چند نفر دیگر برای خرید رفتیم. به فروشنده گفتیم یک جفت کفش بیاورد. همین که آورد، از آن طرف خیابان یک تیر شلیک شد. دیدیم فروشنده رفت پشت ویترین و یک تیربار و آرپی جی7 درآورد و به طرف پشت بام حرکت کرد. طرف را راضی کردیم که کفش را به ما بدهد. خلاصه، کفش را گرفتیم و پولش را دادیم و حرکت کردیم. از همان خیابان به سر بلوار که رسیدیم فالانژها ما را گرفتند. خیابان مال فالانژها بود و ما خبر نداشتیم. فالانژها، گروه شبه نظامی مسیحی بودند و بر ضد شیعیان لبنان و برای اسراییل کار می کردند.. ما را بردند یک ساختمان چند طبقه و ماشین ها را گرفتند. ما هم این کار ت ها را نشان می دادیم که دمشقی هستیم. آنها هم به زبان خودشان می گفتند که اگر شما دمشقی هستید، چرا فارسی صحبت می کنید؟

سه ـ چهار ساعت ما را بازجویی کردند و چیزی سر در نیاوردند. آنها هر چی می پرسیدند به فارسی جواب می دادیم تا اینکه خسته شدند و ما را به خارج شهر بردند و از ماشین با کتک انداختند بیرون. نمی دانستیم کجا هستیم. جایی را هم نمی شناختیم. کنار جاده تا صبح ماندیم و به هر ماشینی که رد می شد، می گفتیم بعلبک، اما نگه نمی داشتند. تا اینکه که یک ماشین ایستاد و ما هم به فارسی گفتیم خدا پدر و مادرت را بیامرزد. طرف، روحانی شیعه بود و در حوزه علمیه ایران درس خوانده بود و آنجا زندگی می کرد. فارسی بلد بود. فهمید ما ایرانی هستیم و ما را برد خانه و به ما شام داد. به او گفتیم: می خواهیم برویم بعلبک. گفت: خودم به بچه های سازمان امل می گوییم بیایند و شما را ببرند. بچه های امل آمدند و رفتیم مقر آنها و گفتیم که ماشین های ما را گرفته اند. آنها گفتند ماشین ها را پس می گیریم. ما هم آدرس دادیم و با هم رفتیم همان محل ساختمان. آنها همه مجهز بودند و آماده و رفتند بالا. وقتی آمدند پایین، گفتند ماشین ها را نمی دهند. آنها تصمیم گرفتند با نیروهای بیشتر بیایند و ماشین ها را بگیرند. وقتی دیدیم که کار دارد به درگیری می کشد بی خیال شدیم و گفتیم برگردیم.

حالا سفارت هم هیچ خبری از ما نداشت و همه نگران و ناراحت بودند. خلاصه، املی ها هم یک ماشین در اختیار ما گذاشتند و ما برگشتیم دمشق. وقتی آمدیم سفارت، جریان را گفتیم.

راه قدس از کربلا می گذرد

ما حدود 45 روز تا دو ماه آنجا بودیم و بعد از آن هم حضرت امام مسئولین سپاه را خواست و ما برگشتیم. آن موقع سوریه به ما اجازه نمی داد که بجنگیم. ما تیپ و لشکر برده بودیم و شناسایی کرده بودیم. مثلا در زیر ارتفاعات بعلبک و جولان به راحتی می توانستیم شب برویم و صد تا تانک و نفربر بگیریم. ما عملیات فتح المبین را انجام داده بودیم. واهمه ای از این جور کارها نداشتیم. اسرائیلی ها هم آرایش نظامی خاصی نداشتند. شب ها جمع می شدند یکجا و روزها با تانک ها و نفربرهایشان می رفتند و پخش می شدند. مثل کاری که انگلیسی ها امروز در عراق انجام می دهند. ما هم می دیدیم که به راحتی می شود عملیات کرد و به اسرائیلی ها ضربه زد، اما سوری ها راه نمی دادند و هر روز یک بازی در می آوردند.

از طرفی امام متوجه شدند که اسرائیلی ها تمام فلش های ما را متوجه آن سمت می کنند، اما دارند عراق را تجهیز می کنند؛ آنها داشتند عراقی را که در عملیات بیت المقدس، نوزده هزار اسیر و دو ماه قبل از آن در فتح المبین سیزده هزار اسیر داده بود، تجهیز و تقویت می کردند که در مقابل ما بایستد. امام هم این را می دانست که این لحظه، لحظه جان کندن صدام است و زودتر باید پا روی حلقومش بگذاریم و کلکش را بکنیم. بنابراین دستور بازگشت نیروها از سوریه را صادر کردند و آن جمله تاریخی فرمودند: «راه قدس از کربلا می گذرد.»

حاج احمد، معمار حزب الله لبنان

حاج احمد در جلسه ای خدمت حضرت امام عرض می کند که ما اگر می خواهیم در آینده بیاییم و به قدس برسیم، لازمه اش این است که هسته حزب الله درست کنیم و یک سری آدم آماده کنیم؛ نه این آدم های فعلی، بلکه افراد جدیدی که در آینده با ما در ارتباط باشند و بتوانیم بیاییم و بجنگیم. سازمان امل مسلمان و شیعه بودند، ولی با این حال خیلی به دین اهمیت نمی دادند. نظر حاج احمد مورد تأیید قرار می گیرد و مقرر می شود که یک تعدادی از بچه ها بمانند آنجا و کار آموزش و فرهنگ سازی و پایگاهی و شناسایی انجام دهند تا اگر بشود از خود این افراد علیه اسرائیلی ها استفاده بشود و یا اینکه پایه حزب الله در سازمان امل ریخته شود. با پایگاهی که سپاه درست کرد، هسته اولیه حزب الله به وجود آمد و اینها شروع کردند به پایه ریزی کار و در واقع سپاه روی سازمان متخصص دست گذاشت.

گفتم نرو، خندید و رفت

حاج احمد همان شب آخر گفت که باید یک سفر به لبنان برویم تا از آخرین وضعیت سفارت اطلاع پیدا کنیم و تمام اسناد و مدارک را یا بیاوریم یا آتش بزنیم. این موضوع همان شب در سفارت دمشق مطرح شد. کاردار ایران در لبنان آقای موسوی آمادگی داشت که با حاجی برود. یک مترجم هم باید همراه آنان می رفت و یک نفر هم به عنوان راننده که دوربین هم همراهش بود و عکس هم می گرفت. یک دست لباس شخصی که یک شلوار لی و یک پیراهن شیک بود، برای حاج احمد فراهم کردند. قرار بود من راننده باشم و همراه حاجی بروم. چون مسیر را رفته بودم و با آن آشنا بودم. وقتی خواستم راه بیفتم، حاج احمد دوربین خواست. گفتم ندارم. تقی رستگار دارد. تقی هم داشت در زمین چمنی که در زبدانی بود فوتبال بازی می کرد. خودم را به او رساندم و گفتم دوربین را بردار با حاجی برو. آن شب بچه ها به حاجی اصرار کردند که خودش به لبنان نرود و به جای خودش، کسی مثل سعید قاسمی یا دیگران را بفرستد، اما حاجی می گفت باید خودش برود.

تقی دوربین را آورد و خواست به من بدهد که هر چه توضیح داد، یاد نگرفتم و گفتم خودت با حاجی برو. هم رانندگی کن و هم عکاسی. ما هم با یک ماشین دیگر پشت سر آنها از پادگان زبدانی حرکت کردیم و رفتیم بعلبک. وقتی رسیدیم، املی ها جلو می رفتند و ماشین حاج احمد پشت سر آنها. قرار شد ما در بعلبک بمانیم و آنها تا غروب برگردند و با هم به سوریه برگردیم و همان شب با هواپیما به ایران بازگردیم.

در بعلبک منتظر بودیم تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر. سازمان املی ها آمدند. گفتیم: حاج احمد کو؟ گفتند که حاجی را گرفتند. پرسیدیم: پس شما را چطور نگرفتند؟ گفتند: ما تند رفتیم و نمی دانیم چطور شد که فالانژها آنها را گرفتند. خیلی ناراحت شدیم و گریه کنان و پریشان آمدیم سفارت. شهید همت هم شب قبل با هواپیمای دیگری آمده بود. هواپیمایی که قرار بود بیاید دنبال ما، بدون صندلی آمده بود که بچه ها وسایل را سوار کنند و در فرودگاه منتظر بود.

بدون حاج احمد برنمی گردیم

اول به رضا دستواره که معاون حاج احمد بود، گفتیم. او هم با همان پژوی خریداری شده از لبنان با سرعت به سمت ما در بعلبک آمد. سرعتش خیلی زیاد بود، رفته بود توی جدول. پایش شکسته بود، ماشین هم داغان شده بود.

بچه ها دیگر نمی خواستند به ایران برگردند و می گفتند با حاج احمد برمی گردیم. رضا گفت. با تهران تماس بگیریم و بگوییم که بچه ها نمی خواهند برگردند.

پس از مدتی شمخانی، رفیق دوست، محمد باقری، ولایتی و توکلی آمدند که ما را راضی کنند برگردیم. در این حال و هوا سازمان املی ها گفتند برویم و چند نفر از سران فالانژ را بگیریم.

تیم تشکیل دادیم که هر تیم دو ـ سه نفر بودند. آنها را گرفتیم و توی گونی گذاشتیم. ماچند نفر از آنها را آزاد کردیم و گفتیم ما اینها را آزاد می کنیم و شما حاج احمد را آزاد کنید. فایده نداشت.

چهار روز از ربوده شدن حاجی گذشته بود و هواپیما هم منتظر ماند که ما را برگرداند. خبری از حاج احمد نشد. بالاخره آقای شمخانی و بقیه گفتند که باید برگردید. ما هم گروگان ها را دست بچه هایی دادیم که آنجا ماندند.

اسارت حاج احمد و همراهانش صد در صد برنامه ریزی شده بود و اسرائیلی ها اطلاع دقیق داشتند. اسرائیلی ها نفوذی شدید در ارتش سوریه داشتند و در سازمان امل هم نفوذی داشتند. آن موقع حزب الله هم وجود نداشت. الآن حزب الله کاملاً غربال شده و نفوذی بسیار کم دارند.

حاج احمد واقعاً از اسارت واهمه داشت. علتش را نمی دانم. حتی آن روزی که فالانژها ما را گرفتند، حاج احمد به ما گفته بود که حاضر بود ما بجنگیم، اما اسیر اسرائیل نشویم. همیشه می گفت ما باید کاری کنیم که صهیونیست را اسیر بگیریم و زنجیر به دست و پای آنان ببندیم و در بازار شام بگردانیم.

بی تعارف

سوری ها عمدتاً در جلسات مست بودند. حاج احمد خیلی حساس بود. اگر کسی سیگار می کشید، اصلاً بهش محل نمی گذاشت. رفته بودیم جلسه و یکی از آنها مست بود. رضا دستواره می رفت جلو تا او با حاج احمد روبه رو نشود. چون اگر روبه رو می شد، حاج احمد بدون تعارف می زدش.

فلاش بک

حاج احمد در ارتش خدمت کرده بود. قبل از انقلاب هم در زندان فلک الافلاک زندانی بوده است. از فکر نظامی بسیار خوبی برخوردار بود. مهندس مکانیک دانشگاه علم و صنعت بود. طراح بود و از بچه های بافکر و با استعداد و دلسوز و عاشق امام(ره) بود.

وقتی اولین بار دنبال بچه های تهران در سال 58 رفته بود بانه، به عنوان یک نیروی عادی از گردان دو سپاه بود. بعد مشخص شد که حاج احمد نبوغ ذهنی و فکری اش «فرماندهی» است.

اوایل خرداد 59 رفتیم مریوان. من هنوز حاج احمد را ندیده بودم. کل شهر دست ضد انقلاب بود. لشکر 28 کردستان یک تیپ داشت که در چند کیلومتری مریوان مستقر بود. رفتیم پادگان آن تیپ و شب در آنجا بودیم. ارتش پادگان را حفظ کرده بود؛ در حالی که بقیه شهر دست ضد انقلاب بود. مسیر کامیاران و سروآباد دست ضد انقلاب بود. همراه با اکیپ حاج احمد، رضا چراغی، رضا دستواره، حسن زمانی، سیف الله منتظری، رضا قمی، رضا سلطانی که از پاوه آمده بودند در پادگان بودیم. آنها نیروهای حاج احمد متوسلیان بودند. بعد از چند روز که تپه های اطراف پادگان آزاد شد، قرار شد شهر را آزاد کنیم. شبی که می خواستیم طرح آزادی شهر را برنامه ریزی کنیم، حاج احمد را آنجا دیدیم.

ما از سه ـ چهار طرف شهر مریوان را محاصره کردیم و بعد آمدیم در داخل شهر و شروع به پاک سازی کردیم. بدون تلفات توانستیم شهر را بگیریم. از اول صبح در شهر مستقر بودیم. طرح آزادسازی شهر را حاج احمد ریخته بود.

اولین ستون کشی از جاده کامیاران بود. ما هم از جاده مریوان به سمت کامیاران حرکت کردیم و پاکسازی از آن موقع شروع شد. قسمت عمده ای از مریوان و روستای اطراف پاکسازی شد. ما تا آن زمان نیروی حاج احمد بودیم.

دزلی هم با ابتکار حاج احمد آزاد شد

یک عملیات انجام دادیم که بعد از شروع جنگ بود در منطقه دزلی. دزلی یک جاده دارد که از مریوان می خواهی به سمت سنندج بروی، حدود 36 کیلومتری سه راهی می شود که از این سه راهی می رود به سمت دزلی. تنگه و گردنه بسیار عظیمی دارد. دیواره گردنه غیر قابل عبور است. حاج احمد یک طراحی کرد که دزلی را دور زد. ما از محور اصلی به سمت دزلی نرفتیم؛ بلکه کاری کرد که هیچ کس خبر نداشت و اصل غافلگیری را صد در صد رعایت کرد؛ حتی موقعی که حرکت کردیم، ما را برد توی منطقه ای که شانزده کیلومتر بیرون از مریوان بود. آنجا ما را جمع کرد و ما را از نقشه عملیات در دزلی آگاه کرد.

دزلی را بدون اینکه تلفاتی بدهیم گرفتیم و خیلی جالب بود دمکرات ها سر دوشکاهایشان و سر کالیبر 50 خودشان خوابشان برده بود و ما رفتیم پشت گردنشان و آنها را گرفتیم. و جالب تر اینکه که یک کمپرسی و یک دستگاه سیمرغ از بالا می آمدند به سمت پایین که کلی تجهیزات و اسلحه و مهمات داشتند و ما توانستیم سالم آنها را غنیمت بگیریم.

غلط کردید عقب نشینی کردید

زمانی که مریوان بودیم مقام معظم رهبری آمده بود مریوان. بنی صدر هم یک پسر خواهر داشت که فرمانده لشکر 28 کردستان بود. عراقی ها هم فهمیده بودند و آمدند دزلی را بمباران کردند. ما هم بلافاصله آقا را برگرداندیم مریوان. وقتی از مریوان برگشتیم، همین فرمانده لشکر 28 به نیروهایش گفته بود که توپ ها را بردارند و نیروها را بکشند عقب. حاج احمد وقتی آنها رامی بیند، فرمانده توپخانه لشکر 28 را که یک سرهنگ بود به باد کتک می گیرد که «نامرد چرا داری برمی گردی عقب؟ توپ ها را کجا می بری؟» حاج احمد این کار را کرده بود و آمده بود جلسه که در آن جلسه آقا و همین فرمانده لشکر 28 بودند که در روابط عمومی سپاه تشکیل شد. پسر خواهر بنی صدر می خواست از متوسلیان شکایت کند. شهید بروجردی هم به ما می گفت که حاج احمد را بیاورید بیرون و توجیه کنید تا جلوی آقا کاری نکند. در این گیر و دار، پسر خواهر بنی صدر گفت که متوسلیان فرمانده توپخانه را به باد کتک گرفته است. تا این را گفت، حاج احمد هم گفت: «بله که زدم. چرا عقب نشینی کردید. شما غلط کردید عقب-نشینی کردید.» و بعد حاج احمد با مشت زد روی میز شیشه ای که جلوشان بود؛ چنان زد که شیشه میز شکست و ریخت.

حاجی یک آدم عملیاتی، قاطع و محکم بود. از آن آدم هایی بود که از حرفش برنمی گشت.

ترس و عشق

بچه ها هر چه بیشتر با حاج احمد همکاری می کردند، بیشتر عاشقش می شدند. آن زمان ما همه کار می کردیم؛ مثلاً من مسئول تعمیرگاه و ترابری بودم و رضا سلطانی مسئول لجستیک، رضا دستواره مسئول شرکت تعاونی و حسن زمانی هم فرمانده کمیته بود؛ یکی دیگر از بچه ها را گذاشتیم مسئول روابط عمومی. فرماندار شهر هم از بچه های ما بود. هر وقت عملیات می شد همه اسلحه می گرفتیم و آماده می شدیم. وقتی نیروی جایگزین می آمد، نیروها را می چیدیم و دوباره به شهر برمی گشتیم و کارهای عادی شهر را انجام می دادیم. یک روز از زمستان سال 1360 بچه ها روی تپه های تته و مریوان بودند، روی تپه ها را برف گرفته بود، ماشین و کامیون بالا نمی رفت، حاج احمد از پادگان به من زنگ زد. گفت: مهمات و آذوقه نرسیده بالای ارتفاعات. من گفتم: برادر احمد! نمی شود. ماشین نمی رود بالا.خدا شاهد است پشت تلفن طوری با من حرف زد که بدنم لرزید. آن موقع ما خیلی از حاجی می ترسیدیم. دوستش داشتیم، ولی خیلی هم می ترسیدیم. محکم گفت: باید برود. گفتم: چشم.

دسته ها :
X