معرفی وبلاگ
به نام خدا(مسلم ناصري)نويسنده برجسته مجموعه كتابهاي كودك ونوجوان ////// سلام بسم الله الرحمن الرحيم////به شهرگلشن موسيه بادحدفاصل شهرستان هاي:دهاقان وشهرضا -خيلي خوش آمديد عزيز!////شهرگلشن نام جديد شهرماست و موسيه باد- به زبان محلي -نام قديم شهر ما يعني موسي آباد- است//// مقدم شما را به وبلاگهاي فرهنگي گلشن گرامي مي داريم/حضور شما را به وبلاگ هاي فرهنگي شهرگلشن خوش آمد مي گوييم!//// در ابتدا روی عنوان اصلی وبلاگ کلیک نمائید تا تمامی مطالب وبلاگ در دسترس شما قرار گیرند////با تشکر از بازدید شمادوست عزیز!////
صفحه ها
دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 0
تعداد نوشته ها : 43
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 hawzah.net/fa/magazine/magart/0/0/27171?SearchText=%d8%a8%d9%87%d9%84%d9%88%d9%84+%d8%b9%d8%a7%d9%82%d9%84

 مجلات > عقيدتي، فرهنگي، اجتماعي > فرهنگ كوثر > فروردين 1378، شماره 25 


   سيماي بهلول عاقل
  بهلول  و   ابو حنيفه

...................................................بهلول كلوخي برداشت

 و به طرف ابوحنيفه پرتاب كرد

 و گريخت. كلوخ به پيشاني ابوحنيفه خورد و او راآزرد.

 پس از دستگيري بهلول، براي شكايت وي را نزد حاكم بردند.

بهلول به او گفت: چه آزاري از سوي من به تو رسيده است؟

ابوحنيفه گفت: كلوخي به پيشاني ام زده

و سر من را به دردآورده اي.

بهلول گفت: درد را به من نشان بده؟

ابوحنيفه گفت: درد را چگونه مي توان ديد؟

بهلول گفت: پس چرا (بر امام صادق(ع) اعتراض مي كردي

 و مي گفتي چگونه مي توان گفت كه خداوند موجود است

ولي نمي توان او را ديد؟ ............................ 

روزي وزير هارون الرشيد(خليفه عباسي) به بهلول گفت:

خوشا به حالت كه خليفه تو راسرپرست و فرمانرواي خوكها وگرگها

قرار داده است. بهلول بدون فاصله به وزير گفت:

پس مواظب باش كه از اطاعت و فرمانروايي من خارج نشوي.

پس از اين جواب، وزير خجل و شرمنده شد.

هنگامي كه بهلول در بصره بود، برخي دور او را گرفته گفتند:

 اي بهلول ديوانگان بصره را براي ما بشمار؟ بهلول گفت:

شمارش ديوانگان بسيار بطول مي انجامد

 ولي مي توانم عاقلان را بشمارم.


hawzah.net/fa/magazine/magart/0/0/27171?SearchText=%d8%a8%d9%87%d9%84%d9%88%d9%84+%d8%b9%d8%a7%d9%82%d9%84

 مجلات > عقیدتی، فرهنگی، اجتماعی > فرهنگ کوثر > فروردین 1378، شماره 25


              سیمای بهلول عاقل

             بهلول  و   ابو حنیفه

 

قاضی نورالله شوشتری یکی از مناظرات بهلول را چنین بیان کرده است.

روزی بهلول از کنار خانه ابوحنیفه (از پیشوایان اهل سنت) عبورمی کرد.

در این هنگام شنید که وی به شاگردان خویش می گوید:

امام جعفرصادق(ع) سه مطلب گفته است که

 من آن را دوست نداشته ونمی پسندم. اول آنکه می گوید:

 شیطان با آتش جهنم عذاب می شود.

چگونه شیطان که خود از آتش است، با آتش عذاب می شود؟

دیگر آنکه می گوید: خدا را نمی توان دید.

چگونه چیزی را که موجود باشد نمی توان دید؟

سوم آنکه می گوید: انسان در کارهای خویش،

فاعل مختار است و حال آنکه نصوص و متون دینی برخلاف آن است.

 (و خداوند خالق و پدیدآورنده همه چیز است.)

بهلول کلوخی برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب کرد

 و گریخت. کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او راآزرد.

 پس از دستگیری بهلول، برای شکایت وی را نزد حاکم بردند.

بهلول به او گفت: چه آزاری از سوی من به تو رسیده است؟

ابوحنیفه گفت: کلوخی به پیشانی ام زده

و سر من را به دردآورده ای.

بهلول گفت: درد را به من نشان بده؟

ابوحنیفه گفت: درد را چگونه می توان دید؟

بهلول گفت: پس چرا (بر امام صادق(ع) اعتراض می کردی

 و می گفتی چگونه می توان گفت که خداوند موجود است

ولی نمی توان او را دید؟

علاوه آن کلوخ خاک بود و تو نیز از خاک هستی

پس نمی بایست خاک از خاک آزار ببیند وعذاب شود.

همچنین من تقصیری ندارم و بایداز خدا شکایت کنی،

 زیرا تو خود می گفتی انسان فاعل کارهای خویش نیست

و همه کارها به ست خداست.

پس چرا تو مرا نزد حاکم آورده و ادعای قصاص می کنی؟

ابوحنیفه با شنیدن سخنان منطقی و عاقلانه بهلول شرمنده شد

 و ازشکایت خویش منصرف گشته، جلسه دادگاه را ترک کرد.

پژوهشگرمعاصر، علامه شوشتری، پس از نقل ماجرای فوق،

نظر علامه مامقانی را تایید کرده می نویسد:

سزاوار است که ابوحنیفه برای شکایت از بهلول،

نزد منصور عباسی رفته باشد نه نزد هارون. زیرا ابو حنیفه،

قبل از خلافت هارون وفات کرده است.

 ارادت بهلول به پیشوایان معصوم و مخالفت سرسختانه

 با مخالفان ایشان، همواره محور فعالیتهای وی بود.

حتی پس از دیوانه نمایی اش این رفتار را نیز از خود بروز می داد

و از کمترین فرصت برای تحقیر و تضعیف دشمنان می کوشید.

داستانهای زیر نمونه ای از آن است.

روزی وزیر هارون الرشید(خلیفه عباسی) به بهلول گفت:

خوشا به حالت که خلیفه تو راسرپرست و فرمانروای خوکها وگرگها

قرار داده است. بهلول بدون فاصله به وزیر گفت:

پس مواظب باش که از اطاعت و فرمانروایی من خارج نشوی.

پس از این جواب، وزیر خجل و شرمنده شد.

هنگامی که بهلول در بصره بود، برخی دور او را گرفته گفتند:

 ای بهلول دیوانگان بصره را برای ما بشمار؟ بهلول گفت:

شمارش دیوانگان بسیار بطول می انجامد

 ولی می توانم عاقلان را بشمارم.

دسته ها :
X